مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

67

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ردّ سلام كرد . پس از آن مرد گفت : يا سيدى ، ميانهء من و ابو الحسن ، صداقت و دوستى بود و من رازهاى خود به او ميسپردم و ساعتى از او جدا نمىگشتم . ولى از براى كار ضرور ، سه روز از او غيبت كردم . چون بازآمدم ، دكان او را بسته يافتم . از همسايگان او پرسيدم . گفتند : به سفر بصره روان گشته . از آنجا كه مودّت و محبت ترا با او ميدانستم ، پيش تو آمدم كه خبر او بازپرسم . چون على بن به كار اين سخن بشنيد ، گونه‌اش متغير شد و بتشويش اندر افتاده ، گفت كه : من پيش از آن‌كه تو بگوئى ، از سفر او بى خبر بودم . و اگر كار چنين باشد كه تو گفتى ، رنجها از براى من پديد شد كه پايان ندارد و بمحنتى تازه گرفتار گشتم . پس آب از ديده بريخت و اين دو بيت برخواند : فراق دوستانش باد و ياران * كه ما را دور كرد از دوستداران دلم در بند تنهائى بفرسود * چو بلبل در قفس وقت بهاران پس از آن بفكرت فرورفت و پس از ساعتى سر بر كرده ، با خادم گفت كه : بخانهء ابو الحسن رو و حال او پرس كه بكدام شهر سفر كرده . خادم برفت و ساعتى غايب بود . پس از ساعتى بيامد و با على بن به كار گفت : حال ابو الحسن پرسيدم . ببصره سفر كرده . و لكن كنيزكى بدر خانهء ابو الحسن يافتم كه او مرا بشناخت و من او را نشناختم . او با من گفت : تو خادم على بن به كار هستى ؟ گفتم : آرى . كنيز گفت : با من نامهء است . بسوى على بن به كار از مهربانترين خلق بر . و همان كنيزك با من آمد و اكنون بر در ايستاده . على بن به كار گفت : كنيزك را نزد من آور . خادم بيرون رفته ، او را بياورد . آن مرد كه در نزد على بن به كار نشسته بود ، بكنيزك نظر كرده ، او را بس شوخ و ظريف يافت . پس از آن كنيزك پيش آمده ، بعلى بن به كار سلام كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .